تبليغاتX
داستانك ، اهالي باغان



اندوه






 

پيرمرد نگاهي در آينه انداخت ؛  براي خود كشي هم دير شده بود .             

                

 

            

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:31 توسط امیر حبیبی |



شرم







مرد خيره رو به مانكن ايستاده است و فروشنده ، مانتو از تن آن در مي آورد .




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:35 توسط امیر حبیبی |

ژنرال





و هر روز پوتين هاي ژنرال را در آرزوي  آغاز جنگ برق مي اندازند .



http://dartavahomej.blogfa.com


/

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:28 توسط امیر حبیبی |




و نوزادان ديروز






و زوج هاي جوان نوزادان خود را به دندان كشيدند و در خيابان هاي شهر فرياد سر دادند .









+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:26 توسط امیر حبیبی |



مي خواهيد چه كاره شويد؟








معلم كه روي تخته سياه موضوع انشاء را نوشت ، خلبان اوج گرفت تا به اكنون ، با ماژيكي در دست كه با آن موضوع انشاء را نوشته بود .



+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:13 توسط امیر حبیبی |