تبليغاتX
اهالی باغان

 

 

دست هايي كه ديگر جوان نيست

مي گويد :«ديدمت » و قطع مي كند . صدايش از پشت تلفن كمي تغيير كرده است . تغيير كرده بود يا نه...؟ نمي دانم . چهره اش كه تغيير كرده بود وقتي ديدمش . موهايش را صاف كرده بود و خرمايي . بعدا گفته بودم:« موهات كه فر بود . نبود؟ »گفته بود :« فر نه مجعد» گفته بودم :«  چه فرقي مي كنه ...حالا آن مو هاي پر كلاغي قشنگ رو چرا رنگ كردي آن هم خرمايي»گردنش را كج كرده بود و نگاه كرده بود به جايي كه نبود انگار . گفته بود :« خسته شداز اينكه هر روز ناشتا با قيچي بي افتد به جونشون  واسه  يه تار  مو ي سفيد » گفته بودم :« ‌عوض شديم هر دو » و ريش و موهايم را مثال زده بودم كه اولي سه تيغ بود و دومي اصلا نبود . نيشخندي زده بو د .

 گوشي موبايل را مي بندم و به انتظار روي پنجه ها ،  بالاي  پله هاي جلوي سينما قد مي كشم . مي بينمش . در هم مي رود وقتي با مكث مي شناسمش . مي گويد :«هنوزم گيجي» . مي گويم :« هنوزم» و دست مي دهيم . دست هايش جوان نيست . مي گويد :« ده سال» مي گويم :« مي گذره » و  بي هيچ حرفي  قدم مي زنيم به سمت ورودي سينما . چند جا را مي نويسم وقتي اس ام اس زده بود «كجا؟ » و براي هر كدام بهانه اي داشت ، خاطره اي چيزي كه مثلا آن جا نه. زده بودم : « سينما آزادي چي؟» نوشته بود : « باشه خوب!» نشسته ايم رديف پنجم .كنارمان دخترك و پسركي  پيچيده اند به هم . پرسيده بود :« فيلمش چطوره ؟» گفته بودم :« مي گن تركونده »گفته بود : «‌تا ببينيم»  پرسيده بودم : « منظور؟ »  پرونده بود  : «   واسه  سليقت ... سابقت خرابه  ! »

مرد و زن نشسته اند روي  نيمكت دادگاه ، رو به روي دوربين .

زن :  نخير ايشون نه معتاده نه مشكل داره خيلي هم ادم خوبيه.

قاضي :  پس براي چي مي خواي طلاق بگيري؟

 زن :  براي اينكه ايشون نمي خواد با من بياد همين الان ايشون....

سقلمه مي زند به من كه يعني: اي تو اون سليقه ات . به روي خودم نمي آورم . مي پرسم :« راستي ازدواج؟» انگشتان خالي اش را پيشكش مي كند تا جاي خالي حلقه اي روي آن را ببينم . تاريك است و نمي ببينم . مي گويد كه چهار ماهي مي شود  تمامش كرده  . و من نمي پرسم  كه خوب حالا طرف كي بود و از اين دست حرف ها ؛  تا نگويد :« همون استاد عوضي  ترموديناميك خوب !»  خودش مي گويد اما . صدايش خش دارد . مي پرسم :«هنوز هم سيگار ؟» تا بحث را  شايد عوض كرده باشم .مي گويد:« يك بسته » و مي خندد. صدايي از پشت سر مي گويد:« هيييس !»مي گويم :« درد!» و دخترك كناري پايش را روي پاي پسرك جا به جا مي كند .

زن :  تو يه دليل بيار چرا بايد اينجا  بمونيم ؟

مرد:  من هزار تا دليل برات ميارم.

زن :  يكيشو بگو!

مي پرسد :« تو چه غلطي كردي توي اين سال ها؟...»...  نگاهم گره خورده است به گل هاي قالي . برادرت بلند مي شود و ميوه دور مي گيرد . خواهرم آخر راضي شد و با من آمد . گفته بود نمي آيد . روسري اي سرت كرده اي . پدرت نيست . مادرت هم كه آخر آمد . خواهرم گفت:«چشماش پف كرده .» او هم گريه كرده بوده حتما... مي زند به پايم كه :« نگفتي؟» مي گويم :« هيچي...هيچ غلطي»

مرد و زن توي دادگاه چند برگه را امضاء مي زنند و از پرده  خارج مي شوند . مي گويد :« اينم شد فيلم؟ !» و رديف را مي شكند و  از سالن مي آيد بيرون . من هم به دنبالش .... نشسته ايم توي كافي شاپ و دستم را گذاشته ام توي دستت تا به قول خودت كف خواني كني . پول مي بيني و سه بچه ... مي گويم :«راستي بچه؟» عكسي از توي كيف بيرون مي كشد . مي گويد :« دخترم » و دخترت با دندان هاي افتاده اش از  توي روپوش مدرسه مي خندد به دوربين و به من .مي گويي :« تو چي؟»  مي گويم :« زهرمار با آن فال هايت ...گفتم كه هيچ غلطي » مي گويد :«چي  داري  مي گي؟... فال..؟..» و مي خندد مي گويد :« آهان ! كف بيني هام  ... ؛ رد خور نداشت ، تو اوسكول بودي خوب. »   بعد  تكيه مي دهد به صندلي اش و   منو را ورق مي زند و مي گويد : « حالا پاشو...پاشو دوتا قهوه ترك سفارش بده؛ تا يه   فال قهوه واست بگيرم اينبار...  .»

 

امير حبيبي

بهار 90

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 20:49 توسط امیر حبیبی |