1
مي گويم :« پسرم كم بگايي بده!» تقي زاده مي گويد :« آره بابا ...گه بگيرنت.» رحمان مي گويد:« من نماز زوري بيا نيستم» تقي زاده مي گويد:« به تخمم كه نيستي ..لااقل برو بهداري تا دژبان خفتت نكنه » رحمان مي گويد :« امروز بابايي مرخصي بود واسه اين نرفتم.» مي گويم:« زر نزن ...امروز خودم سه تا سرباز بردم بهداري واسه شاشيدن...دكتر بابايي نبود؟» تقي زاده مي گويد : « ول كنيد بابا...راستي راحت شاشيدن؟»مي گويم :« يكيشون تخم سگ بازي در آورد»ر حمان مي گويد :« تو هم خار مادرشو در اوردي؟»مي گويم :« اره جيگرم» تقي زاده مي گويد:« مي سپرديش به ارشد بهداري.» مي گويم :«سپردم » تقي زاده مي زند زير خنده :« شرط مي بندي يه چيزي ازش گرفته و جاش شاشيده؟» مي گويم:« خوب پس...جواب تست اعتيادش مثبت در اومد»رحمان مي گويد:« گه بگيرنتون» مي گويم « به من چه پسرم . ميخواست خودش شاشش بياد»رحمان مي گويد :« بسه ديگه ...زودتر نهارتون رو كوفت كنيد تا يه دودي بگيريم»مي گويم :« من دو نخ داشتم صبح با بابايي كشيدم» تقي زاده سرش را مي چرخاند و شروع مي كند به ادا سوت زدن . رحمان مي گويد :« من ندارم» مي گوييم :«واسه بگايي و نماز نرفتن اقا بازداشت تو يگانيم... اونوقت سيگار نداري...از شورتت مي كشيم بيرون»
2
جلوي درب پادگان ، دژبان مي گويد :« رفيقت؟» مي گويم :« بگو ...دير شده » مي گويد :« ديشب افسر نگهبان قرارگاه بوده » مي گويم:« آره بوده .. تو رو سننه!» مي گويد : « باز بگايي داده ... خودش رو ناكار كرده...» شل مي شوم . جلوتر تو محوطه ي پادگان فرمانده ي قرارگاه را مي بينم . چشم تو چشم . گوشي دستم آمده . احترام مي گذارم و پا مي كوبم . از هر سربازي محكمتر ضربه پا مي گيرم . سرگرد فرياد مي زند:« افسر وظيفه ها ريدن به نظام . يه شب بخواب ا ز امشب . » آنطرف تر نگهبان اسلحه خانه يگان پشتيباني نيچش باز شده است . جلوي ساختمان ستاد، نگهبانش مي گويد:« جناب سروان از امشب نگهباني...هر شب ديگه ؟»مي گويم :« تو ديگه خفه» تقي زاده را مي بينم. جلوي بخش نيروي انساني ايستاده . اشاره مي كند بپيچم به بازي . مي پيچم . طرفش نمي روم . سرم را پايين مي اندازم سلانه سلانه به سمت بخش بازرسي مي روم . سربازي از انتهاي راه رو از ماحتتش ايست مي كشد و سايه سرهنگ مي افتد پايين .
3
نرسيده سرهنگ صدايم مي كند. از مراسم صبحگاح معافم كرده . نكته را مي گيرم . صدا ي پچ پچش ها كامل شده است . رحمان ديشب توي اتاق افسر نگهبان رگش را زده است . پاس پخش پاس سه پيدا كرده بودش . خوني و مالي . تقي زاده حق دارد كه مي گويد پسرمان دست بگاييش محشر است . سرهنگ مي گويد :«گمشو برو بهداري خبر مرگت .» با يك برگ بازجوي گم مي شوم .
4
مي گويم:« زنده اي؟ .» حرفي نمي زند . ملحفه را كنا مي زنم و مي گويم:« قرمساق همه رو به گا دادي مي خواستي گه بخوري خونتون مي خوردي »ناله مي كند .دكتر بابايي مي گويد:« عميق نبريده . » مي گويم :«احمق اينم كه ريدي بابايي مي گه تخمي نبريدي.» محو مي خندد. مي گويد :«اون دكتر وظيفه سهميه اي چي حاليشه مگه» سوال پرونده هاي خودكشي را مي پرسم و جواب را يكي از سرباز هاي بهداري مي نويسد . رحمان اخرش را انگشت ميزند. انگيزه اش رو مي گويد خستگي مفرط. سرباز مي نويسد مفرت . مي گويم :«درست بنويس الدنگ اين قرمساق خير سرش ليسانسه اين مملكته .»
5
سه دور به دور ميدان صبحگاه دويده ايم . سه دور ديگر مانده . شش دور . تيمسار و آجودانش خلاف جهت يگان ها مي دود . نفس نفس مي زنم . مي گويم :«مادر شو ... مادرشو... » تقي زاده مي گويد :« چي زر مي زني هي.» مي گويم:« هيچي بابا تو همينطور يورتمه برو .» سرگرد :« سرعتش را كم مي كند و از صف كادري هاي جلوي يگان خودش را مي كند و مي ايد سمت ما :«بزغاله ها چي داريد حرف مي زنيد » به تقي زاده مي گويد :« چي ور مي زنه ؟»تقي زاده نيچش باز شده است . مي گويد:« جسارتا قربان مي گه نمي كشه .» سرگرد همينطور با ريه هاي دودي اش هن و هن مي كند و مي دود رو به من مي گويد:« گه خورده پفيوز هيچي ندار »و حالا با دستي كه با نظمي خاص بالا و پاييين مي رود به كلاه بافتني روي سرم اشاره مي كند. « گوساله اين چيه سرت... مگه نمي بيني همه با يه تا زير پوشن ...چي شده ؟ نمي كشه ؟. زير لب مي گويم :«تقي زاده تو روحت .» سرگرد داد مي زند:« منشي !» سربازي صف يگان را مي شكند و با سرعت جلو مي دود . سگرد با انگشتان دستش عدد« ده» را نشان مي دهد و به من اشاره مي كند . منشي نيچش باز مي شود و گم مي شود اخر صف بين نكش ها كه راه مي روند به جاي دوييدن . سرگرد مي گويد :« باز كه كلاه سرته .» كلاه را بر مي دارم و رو ي برف هاي پارو شده ي كنار پاي نگهبان ميدان پرت مي كنم كه حالا عدد شش را روي يك تكه مقواي بزرگ بالا برده است .
6
تقي زاده هم داخل وضو خانه ي كادري ها ست . مي گويم :«تخم دار شدي اخر خدمتي پسرم .» از توي اينه مي گويد:« چي شده نپيچوندي ... واسه عدسي بعد زيارت خراب بودي هميشه . » مي گويم :« از خايمالي هاي شما... باس رفت تو مخ سرگرد واسه اضاف خدمت .» مي گويد:« پس خفه كه خود گهش اومد .» كرخ كرخ دمپايي ها روي رديف موزاييك ها كشيده مي شود وصداي ضرب پاي احترام نگهبان درب وضو خانه را رد مي كند . مي گويم:« قبول باشه جناب سرگرد .» مي گويد :«چي رو هنوز قبول باشه بزغاله . » تقي زاده با نيچ هميشه بازش دست مي دهد . دستانش خيس است . سرگرد با اكراه ساعدش را مي گيرد و رو به من مي گويد:« از اي ورا ؟ .» تقي زاده مي گويد:« طلبيدش حتما.» با چشم بي تقي زاده حالي مي كنم خفه كار كند . خفه مي شود. مي گويم:« اختيار داريد جناب سرگرد واسه اينكه ريا نشه ما هميشه از درب پشتي ميام مسجد . زيارت عاشورا هم كه اصلا نذر داريم» سرگرد آستين هاي فرنچش را بالا مي زند و با خنده مي گويد :«گه خوردي تو گوساله ». مي گويد:« از اون رفيقتون چه خبر راستي .» تقي زاده مي گويد :« مرخصيه قربان .» سرگرد مي گويد:« زر زر نكن بابا . خودم خوب برگه مرخصيشو امضا زم. »و به ادا صداي تقي زاده را در مياورد .« مرخصيه قربان » تقي زاده سريع مي پيچد به بازي و بيرون مي زند . نگهبان درب دست شويي دستش را به مسخره براي احترام بالا مي آورد و گوشش را مي خاراند . به سرگرد مي گويم:« نامه معرفي به بيمارستان زديم واسه اعصاب.... شايد معاف شه .» سرگرد مي گويد:« گه خورده قرمساق» .
7
مي گويم:« چي مي كشي ؟» سرباز جواب نمي دهد . مي گويم :«اين چيه؟» و نامه توزين كراك را نشانش مي دهم . كراك را هم كه سر سوزني بيشتر نيست . مي گويد:« واسه من نيس .» مي گويم :«به تخمم كه نيست از تو ي جيب تو پيدا كردن.» و چند برگ كاغذ بالا مي اورم كه يعني اين هم گزارش شاهد ها و صورت جلسه اش مثلا. مي گويد :«سواد ندارم . »مي گويم :«به تخمم كه نداري .» سرهنگ زير چشمي نگاهم مي كند كه ميخش نشوم . سرباز بازداشتگاه را صدا مي كنم .
8
چند نفر از كادري ها مثل ما با فرمان« به رژه قدم رو» مي پيچند پشت ساختمان عقيدتي سياسي و گله اي از افتاب افتاده از شاخه و برگ درخت ها را پيدا مي كنند و انجا مي خزند .اسلحه ها را مثل چوب دستي كناري گذاشته ايم . يگان موزيك دم گرفته است و سرباز ها از جايگاه سان مي بينند . «امير سر كيف نيست امروز » تقي زاده مي گويد . مي گويد:« فقط يه يگان تا الان خيلي خوب گرفته... !» مي گويم به تخمم بابا... جديد بازي در نيار .» يكي از كادري ها بلند مي شود و سمت ما مي ايد. استوار خسته ايست . تقي زاده اشاره مي كند نخ ندهم . استوار مي گويد :»آتيش مهندس .» برايش فندك مي زنم . مي گويد :«چي خوندي جناب سروان .؟» سيگاري اتش مي زنم . مي گويم كه روانشناسي. دود را از سوراخ هاي بيني بيرون مي دهد و مجله اي را لول شده از جيب تقي زاده بيرون مي كشد . تقي زاده مي گويد:» مجله فيلمه... قابل نداره ». مي پرسد :«مجازه؟» و به عكس بازيگر زني اشاره مي كند. برق تقي زاده را مي گيرد . مي گويد:« نيكول كيدمنه خب... تو فيلم داگويل...چطور نديدي؟!!» ريز مي خندم . مي گويم:« تقي زاده ما رو گرفتي ؟ » و رو به سر كار مي گويم:« چطور نديدي سركار كلي صحنه داره ...از اون توپا ». تقي زاده دست پاچه مي گويد:« نه والا .» و توي دست استوار چند برگ را ورق مي زند تا مصاحبه اي را بياورد و عكسي را . مي گويد:« بيا سركارعكس وزير ارشادم هس..! »از داخل يكي از گله هاي افتاب استوار را صدا مي زنند و مي رود . با مجله . مي خندم و مي گويم:« تقي زاده فهميدي اين يارو ريد تو آرشيوت . » مي گويد:« چي آخه هي تو زر مي زني. وقتي تو عمرت چار تا فيلم درس درمون نديدي ». مي گويم :« گه خوردي بابا... حالا چي شد مگه ول كن ». اسلحه اش را بر مي دارد و بدون فشنگ مسلح مي كند و كلاغي را روي درخت نشانه مي گيرد و ماشه را مي چكاند . سيگاري برايش اتش زده ام . چند كام افغاني مي گيرد . مي پرسد :« راستي از رحمان چه خبر ... نامش اومد؟» .مي گويم:« اره دبير خونه زده رو پرونده. مي گويد خوب مشنگه يا نه مي گويم نه ننه مرده . همه كه مثل اين خوش شانس نيستن.و به كلاغ روي درخت اشاره مي كنم .
9
از : فرماندهي (بازرسي)
به : يگان قرارگاه
موضوع : ستوان دوم وظيفه رحمان بابايي فرزند : مرتضي
به استحظار مي رساند افسر وظيفه فوق االذكر در جهت اقدام به خود كشي در حين امور نگهباني مربوطه به ده روز بازداشت دريگان ، يك ماه اضافه به خدمت تنبيهي از سوي ان فرماندهي محترم و نيز به دليل جلو گيري از تكرار موارد مشابه و با توچه به تو صيه كميسون پزشكي بيما ارتش مشاراليه معاف از نگهباني اعلام مي گردد . عليهذا مراتب بالاجهت اقدام و اگاهي اعلام گرديد.
10
منشي قرارگاه پا مي كوبد و داخل مي شود . سرهنگ پشت ميز نشسته است . جدول روزنامه را نيمه كاره رها كرده و مشغول به توجيه اتاق دارش است براي تمديد بيمه ماشينش كه كجا چطور برود. منشي مي گويد :« لوحه نگهباني اين ماه قربان .» سرهنگ خونسرد كف دست را مي چرخاند به سمتش و با چشمانش مي گويد :«چرا اينجا اوردي .» مي گويد:« مهندس باس امضا كنند اسمشون تو ي لوح رفته» . سرهنگ اشاره مي كند تا شرش را بكنم . منگ امضا مي زنم . اتاق دار مدارك ماشين سرهنگ را مي گيرد و با منشي پا مي كوبند و بيرون مي روند . مي گويم:« جناب سرهنگ ما كه از ماه پيش از لوحه در اومديم !» سرهنگ ارام روي صندلي مي چرخد و پاهايش را از روي هيتر برقي زير ميز يكي يكي بلند مي كند رو به من بازشان مي كندو چشمانش را مي اندازد انجا .كه يعني به تخمم . سرگرد هم همين را مي گويد . مي گويد:« يكي كم شد يكي ديگه جاش رو گرفت .همين .» مي گويم :« اخر خدمتي قربان ...جديد مديدا خوب ؟ » مي گويد :« همينه كه هست .» راهم را مي كشم تا پيش ر حمان .
11
تفنگ ژ3 جنگ افزاريست خودكار كه با هوا خنك و با فشار مستقيم گاز باروت مسلح مي شود . با خشاب 20 تيري تغذيه و به وسيله نفر حمل مي گردد . كاليبر آن 7.62 م.م بوده و وزن تمام جنگ افزار بدون خشاب 4.200 گرم است .طول آن با جدا ساختن سر نيزه 102.5 سانتيمتر مي شود و سرعت ابتدايي گلوله 800 متربر ثانيه و با برد موثر 3500 متر مي باشد ؛ و در واقع نيمه شب گذشته صورت نگهبان اسلحه خانه ي يگان ما با يك همچين چيزها يي متلاشي شد . با يك صداي بامب ساده . بامب و بدون هيچ گونه مقدمه اي .
12
مي پرسم :«جديدي؟» مي گويد:« اره . »مي گويم:« به صفشان كن .» گروهبان نگهبان سرباز ها را به خط مي كند . لوحه را مي دهم به او و مي گويم:« عناصر نگهباني را حاضر غايب كن .» بلند اسامي را مي خواند . گروهبان سوم وظيفه سليماني پاسپخش پاس يك ،گروهبان دوم وظيفه رحيمي نگهبان آسايشگاه سربازان پاس يك ،گروهبان سوم وظيفه صالحي نگهبان اسايشگاه درجه داران پاس يك، سرباز وظيفه برجلو نگهبان قرارگاه پاس يك ،گروهبان دوم وظيفه زبر دست پاس پخش پاس دو ،گروهبان دوم وظيفه يعقوبي نگهبان آسايشگاه سربازان پاس دو ،گروهبان سوم وظيفه غندالي نگهبان اسايشگاه درجه داران پاس دو، ...سقلمه اي مي زنم كه يعني ديگه لازم نيست . داد مي زنم:« ده يلزده نفر نيستن كدوم گوري ان؟ . » جواب مي گيرم :«اسلحه خونه» مي گويم:« اسلحه خونه كه يه نگهبان داره قشنگا . » با خنده مي گويند:« جناب سروان نمي كشيده حتما .» مي گويم :«گه خوردن ... نكش نداريم امشب. » پاس پخش پاس يك رو مي فرستم دنبالشان . مي گويم:« بسپار يا خودشون بيان يا لباس گوهشون را تن چهار تا جديد كنند و بفرستند . » چند دقيقه اي مي گذرد و سرباز ها با آماركامل به سمت ميدان اصلي توجيه پادگان ضرب پا مي گيرند .
13
« تقي زاده گوش مي دي، سخته كه ادم اونقدر چيزي از صورتش باقي نباشه كه حتي وقتي بخوان داد بزنن آمبولانس حرفشون تموم نشده زرتي توي صورت كناريش بالا بيارن.»
14
ارشد قرارگاه را مي گويم صدا بزنند . كنار استخر ماهي ها ايستاده ام . شايعه است از وقتي اين جا پادگان شده آبش را عوض نكرده اند . شايد از زمان رضا شاه يا حتي قبل تر به اين طرف. سرباز هاي خبازي با گاري شان رد مي شوند . مي ايستند كناري و يكيشان دو سه نان لواش از روي كپه ي نان ها بر مي دارد و پرت مي كند روي اب و با بقيه به تماشا به نرده هاي استخر تكيه مي دهند. حجم قرمز رنگ به سطح اب مي ايد ونان ها را مي بلعد و ناپديد مي شود . ارشد مي ايد . دست مي دهيم و خوش وبش معمول. مي پرسم :« اذون روكي مي دن ؟ »مي گويد :« يه ساعت ديه.» مي گويم:« باس پنجاه نفر دس كم امار بدم مسجد واسه نماز مغرب . خودت به خط كن بفرس . »مي گويم :« سربازاي نهضتي بفرست تا ار و اور نكنن . واسه شامم لاش خور نفرس اشپزخونه كه شر بشه.» مي گويد :« نيستي مگه خودت جناب سروان ؟» مي گويم :«نه حوصله ندارم . نمي كشه ديگه . »و پكي به سيگارم مي زنم و سيگاري برايش اتش به اتش روشن مي كنم .و به خزه هاي استخر خيره مي شويم .
15
چند سرباز مي گذارم بپا تا از دور حواسشان به چراغ هاي جيپ «افسر سر» باشد . براي هر كدام چند دقيقه جلسه توجيهي خصوصي مي گذارم كه يعني پيام رساني به موقع به من چه كار مهمي است .
16
مي گويم:« امشب فقط واسه خاطر گل روي اقا رحمان اينجا ييم.» رحمان مي گويد :« مگه بد شده حالا . من كه بازداشت تو يگانم و تو هم كه نگهبان و يه شبه اينجا رو هم كردي لاس وگاس . فقط اسريپ تيز دنس نداريم .» ارشد مي گويد:« چي گف؟ » مي گويم:« هيچي بابا.. تو همون مايه هاي تخت چسبوندن تو رو ميگه .» ارشد مي گويد :« بده ما هوا بچه قشنگاي اينجو رو داريم و نمي ذاريم شبا از بغلمون جنب بخورن مهندس جون .» اتاق دار مي گويد:« از بس حشري اي بابا ...» و رو به رحمان مي گويد:« مهندس يالا حكم كن . » رحمان مي گويد:« خشت .» اتاق دار مي گويد:« اي بابا يه نگاه به يارت داشته باش. يه خالم ندارم من .» مي گويم :«خفه كار كن بابا ... حكم بازي لال بازي . »
منشي اماده مي زند به شيشه اتاق افسر نگهبان و مي گويد :« امار حاضر بخواب قربان .چه كار كنم؟»
پوتين «تاف» ارشد رو پرت مي كنم به درب و داد مي زنم :«خاموشي ديگه بي پدر مادر»
17
شرح ماوقع در دفتر گزارش نگهباني :
به استحضار مي رساند نگهبان پاس سه اسلحه خانه با اهمال در وظايف محوله نگهباني و واگذاري سلاح به غير ( افسر وظيفه رحمان بابايي ) منجر به اقدام نامبرده به خود زني و شليك به خود گرديده كه افسر وظيفه ياد شده متاسفانه فوت ، و سرباز خاطي به دستور اينجانب و هماهنگي هاي انجام گرفته با افسر جانشين در بازداشتگاه به سر مي برد .
18
مي گويم:« رحمان بعد خدمت چه گهي مي خوري» مي گويد :«چه فرقي داره روزنامه اي مي گيرم و دنبال كار مي گردم به يه چند تا اشنا مي سپارم...چند جايي مصاحبه مي رم يكي دو تا ازمون استخدامي و گزينش ... تا اخر يك قبرستوني جايي بعد يكي دو سال بيكاري مشغول شم ».مي گويم :« ريدي بابا خوب بعدش ...» مي گويد:« هيچي يه سال كار مي كنم و احتمالا يكي دو جا خواستگاري و سومي را مي گم كه خوبه .» مي خندم كه :«پس زيدت چي شد اين وسط پيچوندتت يا پيچونديش ؟» مي گويد:« تا اونوقت نيس ديگه كجاش رو نمي دونم ...هميشه غر رفتن رو مي زده شايد رفته كانادا پيش پدرش ديگه چه فرق داره ... من حالا زن دارم ». از روي زمين تكه سنگ تختي بر مي دارم و مايل پرت مي كنم روي سطح اب استخر . دو سه باري روي اب مي نشيند و فرو مي رود . مي گويم:« مي ناليدي ... خوب ؟»مي گويد:« از كارم خسته ام . نقشه كشيدن مدام پاي كامپيوتر . كسل كنندست استعفا مي دم . به گه خوردن افتادم . پولمون ته كشيده. زنم از من حالش به هم مي خوره . طلاق مي خواد . مهريه و اين كوفت و زهرمار ها . بايد بدم . چاره اي ندارم . » تكيه مي دهد به نرده ها و رو به من مي گويد:« سيگار ؟» مي گويم :«سه نخ مونده همش» مي گويد:« باشه آتيش كن هاف هاف مي زنيم .» مي گويم:« ايراد نداره مي گفتي..» پكي مي زند و مي گويد. :«هميشه فكر مي كردم تو نقاشي يه چيزي مي شم . زنم نيست . فرشهاي جهيزيه اش را زمين كار كردم و سه پايه بوم نقاشي را روي گلا هاي قالي گذاشتم. اما هيچ . توي اين كار هم پخي نبودم ». منگ و كف كرده نگاهش مي كنم.
19
مي گويد :«مسوليت داره جناب سروان» مي گويم:« تو ديگه خفه .» رحمان بند اسلحه را توي دستش تابي مي دهد . مي گويم :« اسلحه رو بده بش . به گايي ميشه . »مي گويد:« نمي شه .» قنداق تفنگ را مي چسباند روي ران پاي راستش و مسلحش مي كند . يكي دو قدم عقب عقب مي رويم .مي گويم:« تخم داري ماشه رو بچكون»
امير حبيبي
بهار 91